تبليغاتX
زیر نور خاطرات

Cabin crew, doors on flight position….

از تهران تا کرمان با هواپیما حدود یک ساعت و ده دقیقه طول می کشه.تقریبا" ساعت پنج و نیم عصر بود که رسیدیم.باد خنکی هم می وزید.هتل محل استقرار ما هتل جهانگردی بود که از فرودگاه نزدیک بیست دقیقه فاصله داشت.

جاهای دیدنی کرمان که ما رفتیم، باغ شازده ماهان، آستانه شاه نعمت الله ولی، حمام گنجعلی خان ،بازار و حمام وکیل (داخل بازار) بود.البته مطمئنا" ارگ بم معروف ترین مکان تاریخی کرمانه ولی چون صدو بیست کیلومتر با کرمان فاصله داره ،نشد که بریم.

کرمان بر خلاف چیزی که ما فکر می کردیم ،خیلی شهر جالبیه و یکی از خوبی هاش اینه که خیلی اون حالت سنتی خودش روحفظ کرده و بیشتر دیوار ها و ساختمون هایی که آدم می بینه کاهگلی و قدیمی هستن.بعضی از دیوار ها رو ترمیم کردن و بعضی دیگه به حالت قدیمی موندن. یه نکته جالب هم اسم های خیابون ها و کوچه های شهر بود که توی شهرهای دیگه که من دیده بودم به این شدت نبود، این بود که همه خیابون یا بلوارها اسمی که برای خودشون دارن ،کوچه های اون بلوار یا خیابون هم همون اسم رو با شماره دارند.مثلا" اگر اسم بلوار نشاط باشه، تمام کوچه ها نشاط یک، نشاط دو و ... هستن.

باغ شازده (ماهان):

ماهان حدود سی کیلومتر با کرمان فاصله داره و اولین جایی بود که ما رفتیم.باغ شازده یک بنای دو طبقه ای توی یک باغ خیلی بزرگه که فضای باغ خیلی شبیه باغ فین کاشانه با این تفاوت که از پایین تا بالا حالت مطبق داره و یک سطح نیست.دیگه نیاز به گفتن نیست که هوای باغ چقدر فوق العاده بود و چه درختهای میوه ای توی باغ بود...  

آستانه شاه نعمت الله ولی:

اول وارد یک حیاط با یک حوض بزرگ شدیم.فردی که اونجا راهنما بود می گفت که این فرد یک پیشگوی معروف بوده.آستانه که هفت در یک امتداد داشت به این معنی بود که با نگاه کردن به یکی از درها میشد کل حیاط رو دید.داخل هم تابلوی نقاشی از شاه نعمت الله وجود داره که از هر طرف که آدم به اون نگاه کنه، انگار که تابلو داره مستقیم نگاه می کنه.داخل این آستانه درویشی هم نشسته بود که یک دعا و یک سکه ده تومنی به من داد و گفت سعی کن ازشون مراقبت کنی.والبته اجازه نمیداد که باهاش عکس بگیریم !!!

حمام گنجعلی خان :

حمام گنجعلی خان از اون جاهایی بود که من خیلی خوشم اومد و حاضر بودم چند بار هم برم.توی همه بخش های این حمام هم مجسمه هایی ساختن که نشون میده افراد چه کار میکردن و افرادی که به حمام میاومدن هرکدوم کجا می نشستن.جالب اینه که هر صنف برای خودش جایگاه مخصوصی داشته.شاه هم جایگاه خودش رو داشته و توی اتاقی که محل اسکان شاه بوده سنگی وجود داره به اسم سنگ زمان که وقتی خورشید روی این سنگ می تابیده، میشد فهمید که چه زمانی از روزه.یک سنگ سفید هم توی حمام گنجعلی خان بود که اسمش سنگ حنابندان بود و ما نفهمیدیم چی بوده و کسی نبود که ازش بپرسیم (!!!)

بازار :

بازار کرمان هم مثل خیلی از شهرها( البته خیلی بیشتراز جاهای دیگه) حالت سنتی خودش رو حفظ کرده و سقف بلند و گنبدی شکلی هم داره و هر راسته مخصوص یک کاره.یک راسته لباس و ...،یکی بخش سمساری ها بود که توی اون بخش ها سینی ،شمعدونی و از همه چیز بیشتر وسایل لحیم کاری(در طرح ها و اندازه های مختلف) ساخته و فروخته میشد...

حمام وکیل:

حمام وکیل یک بخش از بازار بود که قبلا" حمام بوده و الآن تبدیل به سفره خانه سنتی شده که چند نفر هم اونجا هستن و سنتور،دف،تنبک و تمپو میزدن و یک نفر آهنگهای قدیمی مهستی،هایده،عارف و ... رو میخوند و خیلی جو باحالی به اونجا دادن...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت   توسط سیاوش  | 

دو هفته ای که گذشت خیلی شلوغ بود و کلی اینور اونور رفتم...یک سفر یه روزه به قزوین هم داشتم و هوای اونجا مثل همیشه تمیز بود و یه نسیمی هم که می وزید لذت بخش بود.چند تا عکس هم گرفتم که بقیه هم ببینند...

۱- بوفه یکی از پاساژهای بزرگ تهران...

۲-خوبه دیگه...انواع واشرهای مورد نیاز تمام اعضای خانواده (!!!) در رنگ و اندازه های مختلف

۳ الف ـ آخرین مدل صندل که پشت شیشه یکی از کفش فروشی های قزوین به چشمم خورد...از گفتن قیمتش معذورم ولی برچسب رو دیدم که اسم این مدل هست صندل لوستری !!! 

۳ ب ـ اصلا نگران نباشید...صندل لوستری رنگ بندی هم داره...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت   توسط سیاوش  | 

 يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:  

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

عتاب  شمس الدین عراقی به رند تبریزی

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی

ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟

سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی

طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی

خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی

دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد ...
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی

معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟

عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی

از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت   توسط سیاوش  | 

۱- همونطور که نوازنده دوره گرد هم یه مختصری نوشته پروازی که قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر جمعه از بمبئی به تهران برسه ساعت هفت صبح شنبه رسید و بالاخره مسافرها رو به ایران رسوند.

۲- دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد ...

همراه با نوازنده دوره گرد توی شهر کتاب میگردیم .صدای استاد ناظری(آلبوم گل صد برگ) کل فضا رو پر کرده.خیلی خوبه. یادم میاد که خیلی وقته این آلبوم رو گوش ندادم.حس میکنم که هردو نفرمون خیلی داریم لذت میبریم ...

۳- این قنداقی که به گردنم آویزونه نمی ذاره شب ها درست خوابم ببره.تمام راههایی که توی چند مطلب قبل(کتاب, مجله ...) نوشته بودم رو امتحان میکنم.فکر کنم یه راه دیگه هم هست.به توصیه پرهام( همیشه میگفت فقط یک بار امتحان کن !!)و در زمینه ساختن پازل ید طولایی داره یک پازل ۵۰۰ قطعه( کوچکترین اندازه ) رو که می تونه یک قاب عکس خیلی قشنگ هم باشه رو امتحان میکنم و شب ها پازل و یک موسیقی لایت آخرین چیزیه که بعد از تمام راههای قبلی می تونه آرامش بخش باشه...

۴-آلبوم جدید استاد جمالی هم که با گروه شمس و ارکستر فیلهارمونیک اوکراین ضبط شده حدود دو ماه دیگه به بازار میاد ...

۵-گل صد برگ گوش میکنم... 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت   توسط سیاوش  | 

از اونجا که شرایط طوری پیش می ره که باید خونه باشم و ساعت های خواب و بیداری به سبک زندگی توی بیمارستان شده, وقتم به فیلم, کتاب, روزنامه و اینترنت میگذره .این یک هفته خیلی فیلم دیدم. ولی از بین این همه یکی واقعا اثرگزار بود و خیلی خوشم اومد .فیلم the other boleyn girl جدیدترین فیلمی که ناتالی پورتمن , اسکارلت یوهانسن و اریک بانا توی فیلم بازی می کنن.

فیلم بر اساس یک داستان واقعی درباره تاریخ انگلیسه و داستان واقعا جذابی داره که صحنه سازی های قشنگ و بازی های قوی بازیگرها با دیالوگ های سنگین با سبک قدیمی این داستان رو خیلی بهتر نشون داده. اگه می خواین نزدیک دو ساعت از یک فیلم تاریخی لذت ببرید حتما این فیلم رو ببینید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت   توسط سیاوش  | 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

     در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

    پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

    عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

    داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

    چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

بلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموش

    نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم ... 

پ.ن : این شعر برای همه افرادی که ( مثل خودم ) این تصنیف رو با صدای استاد شجریان و تار استاد پیرنیاکان دوست دارن ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت   توسط سیاوش  | 

 

خیلی داغم...خیلی...

دست چپم رو روی پیشونیم گذاشتم و به سقف آمبولانس نگاه میکنم.... اتوبوس بعدی برای کمک وایساده ...سمت راست بدنم مال خودم نیست...دست راست هم که هیچی...

جناب سروان اسم و فامیلم رو می پرسه...دلیل سفر رو هم (!!!)...(ی) توی اتوبوس بعدی بوده ... رفته لنگه کفشم رو بیاره...میاد... یک گوشی موبایل توی کفشم افتاده...معلوم میشه که موضوع جدیه !! ...به سقف آمبولانس نگاه میکنم ...به چی فکر می کنم ؟ نمی دونم ؟! شاید به هیچی ...به خیلی چیزها ...به صداهایی که شاید نمیشنوم ولی دارن گوشم رو کر می کنن؟!...به چهره های ناموزون بچه ها که رد میشن ؟!...به  اینکه به کی باید بگم ؟!... چی باید بگم ؟! ... به هر چیزی که دارم فکر می کنم ،گرمای خونی که آروم از روی پیشونیم و صورتم پایین میاد، این فکرها رو به هم میزنه ...پشت دست چپ می سوزه... خون مال زخم عمیق پشت دست چپه ( که هنوز هم جاش هست...)...لباسهامون خیس از گازوئیل... مامور هلال احمر (با ته لهجه ترکی ) از همه ما ها هول تره !! چند بار بهش می گم که دستم یه زخم عمیق داره که خون میاد ...توجهی نمی کنه ...

به سقف آمبولانس نگاه میکنم ... بچه ها میان و میرن... گریم فیلم ها هم می تونن واقعی باشن...از بچه های توی آمبولانس فقط (ط) رو می شناسم که بقل دستم نشسته .صورتش مثل فیلم kill bill شده .انگار یه ماسک قرمز از بالا تا پایین صورتش زده ...(ی) بالا سرم نشسته ...در آمبولانس بسته می شه .صدای آژیرش رو می شنوم...خیلی داغم ...خیلی... سمت راست بدنم مال خودم نیست ...

بیمارستان رجایی قزوین :

در که باز میشه،آفتاب چشممو میزنه و با نگاههای سوالی و متعجب مردم تا اورژانس میرم ...خیلی جای شلوغ و کثیفیه ...اورژانس هم که از همه جا بدتر...بچه های دانشگاه اومدن ...همشون می گن که دم در راه نمیدن و نمیگذارن که بیان تو ...بچه ها از همتون متشکرم ...اسمهاتون خیلی زیادند که بخوام بنویسم ...خانم (آتش ر...) اولین پرستار که به من رسیدگی میکنه ...(ال ) همش میاد بالا سر من و (ط) و ما رو چک میکنه...فکر میکنم وقتشه که به تهران خبر بدم ...(پ) این کارو رو به بهترین شکل انجام میده ...

-          اینجور شکستگی ها حدود چهارماه کار داره ...این تشخیصه خانوم (آتش ر ...)...از اورژانس میریم توی یک اتاق دیگه...

معاینه ...رادیولوژی...انتظار...نگاه سنگین پدر و مادر ...و بالاخره اورژانس بیمارستان (ت) تهران... خیلی داغم ...خیلی...سمت راست بدنم مال خودم نیست ...دلم میخواد بخوابم...می خوابم...

... چشمها باز می شوند...ساعت حدود ده صبحه...صدو چهل و سه روز گذشته و از آخرین عمل به هوش اومدم ...از شر میله ها خلاص شدم ...احساس سبکی میکنم... گیج داروی بیهوشیم ...می خوابم ...

...چشمها باز می شوند ...یک سال از نحسی شونزده خرداد هشتاد و شش گذشته و امروز روز شونزده خرداد هشتادو هفته ...این ترم هم تموم شده و نزدیک امتحاناست ... 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت   توسط سیاوش  | 

ساز را دست می گیرم...با خزان شروع می کنم...بر خلاف هفته های پیش بعد از پنج , شش دقیقه ساز زدن دستم خسته نمیشود ...

دوباره شروع می کنم.پیش می روم...به پاساژ آخر خزان می رسم .از ریتم می افتد ... ادامه می دهم تاآخر .

ساز را ( دو ) کوک می کنم ...مقدمه دستان را شروع می کنم...تاآخر کامل میزنم....درآمد هم خود به خود با شعر یادم می آید: 

 از در در آمدی و من از خود به در شدم...

به ساعت نگاه می کنم ...سه ربع گذشته ...

ساز می زنم... یعنی پیش دکتر بد قول نشدم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت   توسط سیاوش  | 

تا الآن مطلبی که طرفداری از گروهی یا ... باشه توی این وبلاگ ننوشته بودم.ولی این بار دیدم دیگه اصلا نمیشه از قهرمانی پرسپولیس که با وجود کم کردن ۶ امتیاز اتفاق افتاد بگذرم و چیزی ننویسم.جشن قهرمانی هم که مردم توی خیابون ها گرفتن توی تمام این چند دوره لیگ بی سابقه بود.این قهرمانی رو به همه طرفدارهای پرسپولیس( اونا که ایران بودن و بازی رو دیدن و اونایی که نبودن) تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت   توسط سیاوش  | 

 

 A Time For Us
A time for us, some day there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide

A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me

And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me

For you and me

And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت   توسط سیاوش  |