|
|
|
||||
|
خورشيد كلاه،ماه پيشوني، عزيز دل نازلي : امروز همه نوشته هاي وبلاگت را پرينت گرفتم و خواندم و با جان و دل نيوش كردم.آخر ما پا به سن گذاشته ها با كاغذها عهدي ديگر داريم.گويي درخشش صفحه مانيتور،ظرافت انديشه و حس و حال درك زيبايي ها را از ما مسن ترها مي گيرد.آخر ما عادت داريم كه نوشته ها را با بال كبوترهاي سپيد كاغذ به قلب و روحمان بنشانيم.ما دستمان به دكمه هاي بي روح كيبورد آشنا نيست و زمزمه و گريه قلم بر صفحات پاك كاغذ آرام بخش آلام و دردهايمان است. همه نوشته هايت را در " جايي ديگر " خواندم: چهارگاه، محرم، آسيه، سهيل،... چه احساس پاك و ظريف و زيبايي در توست .نه كه چون دختر مني...دخت هر كه بودي، تقدير و تحسينت مي كردم.نوشته هايت را كه ميخوانم ، پشت به من نشسته اي...موهاي زيتوني رنگ مواج و بلندت را به دست من داده اي تا برايت شانه كنم.تا برايت فرق باز كنم و آنها را دم خرگوشي يا گيس بافت با دو خرس پشمالوي كوچولو و قيطان هاي قرمز رنگ كه سوغات خودم است،بر روي سرت استوار و محكم كنم. پهلويم نشسته اي.با دست هاي ظريف و كوچكت مضراب هاي سنتور را گرفته و " زرد مليجه " تمرين مي كني.روي تخت خواب كنارم دراز كشيده اي، به چهارگاه غمگنانه نادر گلچين گوش مي كنيم كه دلسوزانه ميخواند : در اندرون من خسته دل ندانم كيست ؟ كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست... سرزده از راه ميرسي.به اطاقم ميآيي.دست هاي خوش تراش و زيبايت را پشتت پنهان كرده اي .سلام ميكني.به قامت كشيده و رعنايت نگاه ميكنم.حضرت حافظ در روحم زمزمه ميكند : شاه شمشاد قدان،خسرو شيرين دهنان كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت... شادمانه روسري از سر برميداري و فرياد ميزني :هورا... ! موهايم را كوتاه كردم.يك دسته گيس بلند قيچي كرده ات را مانند يك دسته گل بسويم پرتاب ميكني. زيباترين پديده زيتوني رنگ عالم را در هوا قاپ ميزنم،چقدر با موهاي كوتاه زيبا تر شده اي ...اما...پس گيسوانت ؟... دسته بافته گيسوانت كه با دو خرس پشمالوي كوچولو و قيطان هاي قرمز رنگ محكم و استوار شده اند،سالهاست كه ديوار اطاقم را مزين كرده،با من حرف ميزند و عطر بويناك آنها فضاي اطاق و مشام جانم را همواره پر ميكند و با ديدن آنها، هر روز و هر ساعت، حضرت حافظ با صداي غمگنانه نادر گلچين در چهارگاه زمزمه ميكند : نخفته ام زخيالي كه مي پزد دل من خمار صد شبه دارم،شراب خانه كجاست ؟ از آن به دير مغانم عزيز ميدارند كه آتشي كه نميرد، هميشه در دل ماست... حالا كه اينها را مينويسم، بسيار از تو دورم...خيلي دور... كجايي اي شراب خانه ؟...اي آتش نميرا ؟... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بوی اسکناس تا نخورده ی
لای کتاب ... سال نو مبارک... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میدانم ...
کودک بودم ... ولی فراموش نکرده ام که غرور جوانی را شور کوک می کردید و هر ضرب با هم بودن را در زخمه های مست تار و رقص ناهشیارانه انگشتان روی پوست تنبک معنا... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مثل هر بار که دم در میرسیم،همه خوابند و احسان در را باز میکند.پرده دم در را که کنار میزنم، انگار وارد دنیایی دیگر می شوم.اولین جا اطاق احسان است که طبق معمول چراغش روشن است و صدای موسیقی می آید.در را باز میکنم و بازهم چشمم به دایناسور مقوایی می افتد که گوشه اتاق آویزان است وخیلی به نظرم جالب می آید.چراغ انباری باریک و مخوفی که ناخنک زدن به خمره ها و دبه های ترشی های عزیز که همیشه مرتب چیده شده بودند سرگرمی ما بود خاموش است و حوض خونه عزیز مثل همیشه پر ومنتظر آب بازی های ما.عزیز هم از خواب بیدار شده و از پله های بالکن پایین می آید و همه را می بوسد و ما را به داخل دعوت می کند. رختخواب ما در اتاق گوشه ای پهن شده.گرمای لحاف های خونه عزیز هیچ کجا پیدا نمی شوند... آقا جان زودتر از همه از خواب بیدار شده و صدای غژغژ قرقره ای که از در اتاق آویزان کرده و با آن مشغول ورزش است،ندای صبح را می دهد.عزیز سفره را می آورد و سماور را روی چهار پایه پلاستیکی کوتاه کنار سفره می گذارد.نازلی و آرش هنوز خواب هستند و بقیه سر سفره هستیم.آقا جان داخل میشود. میخندد و با همان جمله های همیشگی احوال پرسی میکند و سر سفره می نشیند.عزیز برای ریختن هر استکان چای، اول کمی آب از سماور داخل نعلبکی می ریزد و استکان را داخل آن می چرخاند تا گرم شود.نان، کره و مربای هویج سفره های خونه عزیزیعنی لذیذ ترین صبحانه...می خورم و فقط به فکر ظهر هستم که نهار همه خونه عزیز هستند و با بچه ها در یک اتاق جمع می شویم و تا وقت رفتن مهمان ها از شدت سروصداهایمان، چند باری هم دعوایمان می کنند.مگر اینکه عمو امیر با یک فیلم چند ساعته بتواند همه را یک جا جمع کند !!!...هیچ مشق و دیکته شبی ندارم.تمام تکالیف یعنی فقط دور هم بودن در کنار عزیز و آقاجان و شیطنت های کودکانه در خونه عزیز.نمی فهمم چند روزی که آنجا هستیم چطور میگذرد ولی نزدیک برگشتن است.عمه ها و عموها دورهم هستند.بابا بعد از جمله : "خدا بیامرزه عزیز و آقاجانو" ، ازهمه ما میخواهد که برای رفتن عجله کنیم و مثل همیشه سردی هوا و تاریک شدن را بهانه می کند.همه داخل ماشین ها می نشینیم و به سمت خانه عزیز حرکت می کنیم ... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
I've been alone with you Is it me you're looking for Is it me you're looking for I love you |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
Cabin crew, doors on flight position…. از تهران تا کرمان با هواپیما حدود یک ساعت و ده دقیقه طول می کشه.تقریبا" ساعت پنج و نیم عصر بود که رسیدیم.باد خنکی هم می وزید.هتل محل استقرار ما هتل جهانگردی بود که از فرودگاه نزدیک بیست دقیقه فاصله داشت. جاهای دیدنی کرمان که ما رفتیم، باغ شازده ماهان، آستانه شاه نعمت الله ولی، حمام گنجعلی خان ،بازار و حمام وکیل (داخل بازار) بود.البته مطمئنا" ارگ بم معروف ترین مکان تاریخی کرمانه ولی چون صدو بیست کیلومتر با کرمان فاصله داره ،نشد که بریم. کرمان بر خلاف چیزی که ما فکر می کردیم ،خیلی شهر جالبیه و یکی از خوبی هاش اینه که خیلی اون حالت سنتی خودش روحفظ کرده و بیشتر دیوار ها و ساختمون هایی که آدم می بینه کاهگلی و قدیمی هستن.بعضی از دیوار ها رو ترمیم کردن و بعضی دیگه به حالت قدیمی موندن. یه نکته جالب هم اسم های خیابون ها و کوچه های شهر بود که توی شهرهای دیگه که من دیده بودم به این شدت نبود، این بود که همه خیابون یا بلوارها اسمی که برای خودشون دارن ،کوچه های اون بلوار یا خیابون هم همون اسم رو با شماره دارند.مثلا" اگر اسم بلوار نشاط باشه، تمام کوچه ها نشاط یک، نشاط دو و ... هستن. باغ شازده (ماهان): ماهان حدود سی کیلومتر با کرمان فاصله داره و اولین جایی بود که ما رفتیم.باغ شازده یک بنای دو طبقه ای توی یک باغ خیلی بزرگه که فضای باغ خیلی شبیه باغ فین کاشانه با این تفاوت که از پایین تا بالا حالت مطبق داره و یک سطح نیست.دیگه نیاز به گفتن نیست که هوای باغ چقدر فوق العاده بود و چه درختهای میوه ای توی باغ بود... آستانه شاه نعمت الله ولی: اول وارد یک حیاط با یک حوض بزرگ شدیم.فردی که اونجا راهنما بود می گفت که این فرد یک پیشگوی معروف بوده.آستانه که هفت در یک امتداد داشت به این معنی بود که با نگاه کردن به یکی از درها میشد کل حیاط رو دید.داخل هم تابلوی نقاشی از شاه نعمت الله وجود داره که از هر طرف که آدم به اون نگاه کنه، انگار که تابلو داره مستقیم نگاه می کنه.داخل این آستانه درویشی هم نشسته بود که یک دعا و یک سکه ده تومنی به من داد و گفت سعی کن ازشون مراقبت کنی.والبته اجازه نمیداد که باهاش عکس بگیریم !!! حمام گنجعلی خان : حمام گنجعلی خان از اون جاهایی بود که من خیلی خوشم اومد و حاضر بودم چند بار هم برم.توی همه بخش های این حمام هم مجسمه هایی ساختن که نشون میده افراد چه کار میکردن و افرادی که به حمام میاومدن هرکدوم کجا می نشستن.جالب اینه که هر صنف برای خودش جایگاه مخصوصی داشته.شاه هم جایگاه خودش رو داشته و توی اتاقی که محل اسکان شاه بوده سنگی وجود داره به اسم سنگ زمان که وقتی خورشید روی این سنگ می تابیده، میشد فهمید که چه زمانی از روزه.یک سنگ سفید هم توی حمام گنجعلی خان بود که اسمش سنگ حنابندان بود و ما نفهمیدیم چی بوده و کسی نبود که ازش بپرسیم (!!!) بازار : بازار کرمان هم مثل خیلی از شهرها( البته خیلی بیشتراز جاهای دیگه) حالت سنتی خودش رو حفظ کرده و سقف بلند و گنبدی شکلی هم داره و هر راسته مخصوص یک کاره.یک راسته لباس و ...،یکی بخش سمساری ها بود که توی اون بخش ها سینی ،شمعدونی و از همه چیز بیشتر وسایل لحیم کاری(در طرح ها و اندازه های مختلف) ساخته و فروخته میشد... حمام وکیل: حمام وکیل یک بخش از بازار بود که قبلا" حمام بوده و الآن تبدیل به سفره خانه سنتی شده که چند نفر هم اونجا هستن و سنتور،دف،تنبک و تمپو میزدن و یک نفر آهنگهای قدیمی مهستی،هایده،عارف و ... رو میخوند و خیلی جو باحالی به اونجا دادن... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو هفته ای که گذشت خیلی شلوغ بود و کلی اینور اونور رفتم...یک سفر یه روزه به قزوین هم داشتم و هوای اونجا مثل همیشه تمیز بود و یه نسیمی هم که می وزید لذت بخش بود.چند تا عکس هم گرفتم که بقیه هم ببینند...
۱- بوفه یکی از پاساژهای بزرگ تهران...
۲-خوبه دیگه...انواع واشرهای مورد نیاز تمام اعضای خانواده (!!!) در رنگ و اندازه های مختلف
۳ الف ـ آخرین مدل صندل که پشت شیشه یکی از کفش فروشی های قزوین به چشمم خورد...از گفتن قیمتش معذورم ولی برچسب رو دیدم که اسم این مدل هست صندل لوستری !!!
۳ ب ـ اصلا نگران نباشید...صندل لوستری رنگ بندی هم داره... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني : يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- همونطور که نوازنده دوره گرد هم یه مختصری نوشته پروازی که قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر جمعه از بمبئی به تهران برسه ساعت هفت صبح شنبه رسید و بالاخره مسافرها رو به ایران رسوند.
۲- دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد ... همراه با نوازنده دوره گرد توی شهر کتاب میگردیم .صدای استاد ناظری(آلبوم گل صد برگ) کل فضا رو پر کرده.خیلی خوبه. یادم میاد که خیلی وقته این آلبوم رو گوش ندادم.حس میکنم که هردو نفرمون خیلی داریم لذت میبریم ... ۳- این قنداقی که به گردنم آویزونه نمی ذاره شب ها درست خوابم ببره.تمام راههایی که توی چند مطلب قبل(کتاب, مجله ...) نوشته بودم رو امتحان میکنم.فکر کنم یه راه دیگه هم هست.به توصیه پرهام( همیشه میگفت فقط یک بار امتحان کن !!)و در زمینه ساختن پازل ید طولایی داره یک پازل ۵۰۰ قطعه( کوچکترین اندازه ) رو که می تونه یک قاب عکس خیلی قشنگ هم باشه رو امتحان میکنم و شب ها پازل و یک موسیقی لایت آخرین چیزیه که بعد از تمام راههای قبلی می تونه آرامش بخش باشه... ۴-آلبوم جدید استاد جمالی هم که با گروه شمس و ارکستر فیلهارمونیک اوکراین ضبط شده حدود دو ماه دیگه به بازار میاد ... ۵-گل صد برگ گوش میکنم...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از اونجا که شرایط طوری پیش می ره که باید خونه باشم و ساعت های خواب و بیداری به سبک زندگی توی بیمارستان شده, وقتم به فیلم, کتاب, روزنامه و اینترنت میگذره .این یک هفته خیلی فیلم دیدم. ولی از بین این همه یکی واقعا اثرگزار بود و خیلی خوشم اومد .فیلم the other boleyn girl جدیدترین فیلمی که ناتالی پورتمن , اسکارلت یوهانسن و اریک بانا توی فیلم بازی می کنن.
فیلم بر اساس یک داستان واقعی درباره تاریخ انگلیسه و داستان واقعا جذابی داره که صحنه سازی های قشنگ و بازی های قوی بازیگرها با دیالوگ های سنگین با سبک قدیمی این داستان رو خیلی بهتر نشون داده. اگه می خواین نزدیک دو ساعت از یک فیلم تاریخی لذت ببرید حتما این فیلم رو ببینید ... |
|||||
|
|||||